click
click
click
click
click
click
click
click
click

از افزوده ها

  • رزم نامه شماره پنج
  • رزم نامه شماره چهار
  • به سوي اعتصاب عمومي
  • تنش آفريني هاي تازه
  • براي کوبيدن بازاري ها
  • نود و نه درصدي ها به پيش
  • براي اشغال بيت رهبري
  • پيام بيستم
  • پيام نوزدهم
  • امپراتوري ملاها
  • پدافندهاي بابکي
  • تصاحب کارخانه ها
  •  click

    در "کار سازمانی"، راهنمای ما "انجمن های مخفی و کوچـــــــــــــــــک و پراکنده و غیرقابل کنترل" انقلاب مشروطه هستند، متشکل از "بابکیان" بسیار قابل اعتماد. به گفته استاد سخن و خرد و داد، فردوسی: "هشیوار یاران گزین در نبرد". "انجمن های بابکی" که بجاست کار سازمانی "غیر زنجیره ای" را (با درس گیری از اشتباه های دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی) با کار "توده ای"، بسیار حساب شده درهم آمیزند، در کوران نبرد و در آستانه ی پیروزی، "هشیارانه و گام به گام" به هم خواهند پیوست، و ایرانی آزاد و آباد و پرداد و توانمند را بنيان خواهند نهاد. پيش به سوي ايجاد “انجمن هاي بابکي” در همه ي يکان هاي اقتصادي و آموزشي، و تدارک اعتصاب عمومي! هشيار باشيم، نبايد گذاشت رويدادهايي چون ليبي و بحرين در ايران بازخواني شوند. تنش آفرينان در حال بازآفريدن رخدادهاي آغاز انقلاب در ايران و منطقه هستند. بايد هر چه زودتر “به اين شب سياه” پايان داد. در این راستا می توان از شیوه های سازمانی و مبارزاتی "تدافعی" در دیگر جنبش های رهایی بخش نیز، همانا به میدان آوردن "پدافندان" (در کنار "انجمن های بابکی") بهره گرفت: هم برای شناسایی و افشاگری و خنثی سازی "عوامل" ناآشکار و آشکار این "تنش آفرینان و دزدان" در کارخانه ها و آموزشگاه ها و اداره ها و محله ها و بازارها، و هم به منظور نشانه گرفتن برجسته ترین مراکز کلیدی، چون کانون های بازرگانی و مالی و تامین انرژی و حمل و نقل. همانگونه که "عمامه به سرهای ولایی" از ترسشان در خیابان ها آشکار نمی شوند، می توان این "عوامل" را در یکان های اقتصادی و آموزشی وادار به عقب نشینی کرد و خنثی نمود. این رویکردها در راستای تدارک "اعتصاب عمومی"، و از کار انداختن همزمان مهم ترین یکان های اقتصادی و کانون های آموزشی-اداری جریان خواهد داشت

    بهمن احمدی: هنوز همه استوارند

    او (یک زندانی سیاسی هم بند)از يک خانواده پر جمعيت آمده است و از اوضاع و احوال فکری خانواده اش که صحبت می کند انگار همه جامعه ايران را مقابل چشمانت تشريح می کند: بخشی ازخانواده اش طرفدار جمهوری اسلامی اند،بخشی هم جنبش سبزی، يک سوم هم بی تفاوت. به جزييات ذهنی شان که اشاره می کند، بيشتر جلب توجه می کند: پدرم روحانی است، اما اعتقادی به حکومت دينی ندارد.يکی از برادرهايم جانباز جنگ عراق و ايران است، يکی هم بسيجی و خودم هم چپ مارکسيست

    متن نامه احمدی امويی به همسرش

    سلام ژيلاجان

    چند روزی است صبح که از خواب بيدار می شوم، نخستين کاری که می کنم کشتن چند مورچه است، در زمستان و اين همه مورچه؟!نمی دانم

    دليلش چيست؟جالب است که در کنار تخت من صف طولانی مورچه ها ديده می شود، پس لانه اش احتمالا بايد جايی در همين نزديکی من باشد.حالا

    بعد از چند روز و نابود کردن نزديک به پنجاه-شصت مورچه، ديگر کسی نمی تواند بگويد که بهمن آدم خيلی خوبی است، حتی آزارش به مورچه

    هم نمی رسد.هرچند که خودم هم تا قبلش چنين ادعايی نداشتم.

    چند روزی است که می خواهم برايت يک نامه بنويسم و کمی با تو درد دل کنم.اما حالا که دارم برايت می نويسم، نمی دانم از کجا شروع کنم.

    کنفرانس تحريم خبر خودکشی اعتراض حسن خاتمی

    بيانيه موسسه زنان خاطرات سبز/ نامزدهای انتخاباتی طاهری و امينی

    از آخرين نامه ای که برايت نوشته ام نزديک به يک ماه می گذرد اما نمی دانم چرا نمی توانم تمرکز کنم.تا می خواهم روی يک موضوع تمرکز

    کنم، نمی دانم چه اتفاقی می افتد که يک دفعه سر از چند جای ديگر و چند موضوع ديگر در می آورم، مثل همين الان.

    اوايل فکر می کردم دچار مشکل خاصی شده ام، اما به نظر می رسد بقيه هم دچار اين معضل شده اند.گاهی اسامی يادمان می رود، واژه هايی که

    قبلا و هر روز استفاده می کرديم، حالا به زحمت از زبان خارج می شود.بعضی وقت ها برای پيدا کردن يک کلمه و اصطلاح هرچه فکر می

    کنيم، کمتر موفق می شويم.بعد به يک باره بی هيچ دليلی آن اسم يا هرچه که بوده، يادت می آيد، اما معمولا اين اتفاق خيلی دير می افتد، يعنی

    زمانی که ديگر نيازی به آن نداری.

    همين چند روز پيش شماره تلفن برادرم را فراموش کردم.حتی به خاطر نمی آوردم که آن را کجا نوشته ام.امکان تماس تلفنی تازه بعد از ١٨ ماه

    فراهم شده است.هر بيست روز يا يکماه يکبار به مدت پنج دقيقه فرصت داری که تلفن بزنی.تازه اگر مسوولان بند به هر دليل تصميم نگرفته باشند

    که به خاطر تنبيه زندانی ها، آن را چند روز قطع کنند.به هرحال زمانی که داشتم به شماره او فکر می کردم، ديدم حتی شماره تو را هم فراموش

    کرده ام. شماره ای که هميشه حفظ بودم يکهو از ذهنم پريده بود.کارت تلفن را توی دستگاه گذاشته بودم اما فقط توانستم شماره صفر را روی شماره

    گير فشار بدهم.هرچه به ذهنم فشار آوردم، کاری پيش نرفت.نوبت آن روز تلفن من، تماس نگرفته به پايان رسيد. عبدالله مومنی پرسيد:چی

    شد؟صحبت کردی؟نمی دانم چرا نتوانستم راستش را بهش بگويم و فقط گفتم :زنگ خورد، اما کسی جواب نداد.به مامورها هم همين را می گوييم،

    يک کلک مرسوم است برای اينکه شايد بتوانيم دوباره از مسوولان زندان وقت تلفن بگيريم.

    همان موقع که بيرون آمدم دو نفر از زندانی ها در حال تقسيم و وزن کشی ميوه های تازه رسيده به بند بودند،يکی از آنها عددی را گفت که به

    يکباره نه تنها شماره تلفن تو و برادرم، بلکه تلفن های چند نفر ديگر نيز به يکباره از مقابل چشمانم رژه رفت.

    انگار همين الان هم دچار همين مشکل شده ام و تمام چيزهايی که در اين مدت بهش فکر کرده بودم تا برايت بنويسم از ذهنم پريده است و به همين

    دليل هرچه که به ذهنم می رسد می نويسم.بدون اينکه يک ارتباط منطقی با هم داشته باشند.

    اينجا هر روز با آدم ها و اتفاقات عجيب و غريبی روبه رو می شوی، تا بيايی با يک نفر اخت بشوی و به خلق و خوی اش خو بگيری، نامه

    جابجايی اش می رسد و يا برای حکم اعدام نامش را می خوانند.آن اوايل وقتی قرار بود که کسی را از اينجا به يک زندان ديگر بفرستند، يک شور

    و احساس عجيب در بند به پا می شد.برخی گريه می کردند، عده ای غمگين، دست ها اغلب بر سينه، و آنها که خوددارتر بودند چشم شان تر می شد

    و با يک شعر و سرود و کف زدن های ممتد او را تا در خروجی بدرقه می کرديم.اما حالا ديگر کمتر اين نوع حالت ها را شاهديم.انگار زندان ما

    را يکجورهايی سخت جان کرده است، نمی دانم نامش را بی احساس شدن بگذارم يا مقاوم تر شدن؟هرچه هست انگار داريم عادت می کنيم، به همه

    سختی ها و غم ها، حتی به همه بدی ها و پستی هايی که در حق مان می شود.

    عادت کردن، همان چيزی است که هميشه از آن بدم می آمد، حالا انگار دارم به آن مبتلا می شوم:روزمرگی، خطرنکردن، گام جديد برنداشتن و

    يکجور در جا زدن….خودت می دانی که چقدر از زندگی بدون خطر کردن بدم می آمد، خودت می دانی چقدر از محافظه کاری و عادت کردن به

    آنچه موجود است بدم می آمد….و من اين روزها دارم مبارزه می کنم که عادت نکنم.

    گاهی اينجا اتفاقاتی می افتد که با خودم می گويم چقدر راحت خواسته ها و آرزوهای آدم کوچک می شود، گاهی می ترسم نکند آرزوها و خواسته

    هايم حقير شود.اينجا گاهی به چيزهايی توجه داريم که بيرون کمتر برای ما مهم بود و حتی نمی ديديم شان.بگذار برايت مثالی بزنم.مثلا همين قاشق

    و چنگال، بشقاب و کاسه و قابلمه را که هر روز آنهايی که نوبت شهرداری شان هست شمرده شده از گروه قبلی تحويل می گيرند و روز بعد بايد

    عينا به جانشينان خود تحويل بدهند.شهردار يعنی کسی که هرروز کارهای رفاهی و بهداشتی و نظافت هر اتاق را برعهده می گيرد.اينجا بر خلاف

    بندهای عادی که برخی از زندانی ها در برابر پول شهردار می شوند، همه زندانی ها در هر موقعيت و شغلی که باشند در امور شهرداری

    مشارکت می کنند، فرقی نمی کند قبلا روزنامه نگار بوده باشی يا وکيل مجلس، يا معاون وزير. بنابراين همه به نوبت شهردار هستيم.

    داشتم از قاشق و چنگال و کاسه و بشقاب برايت می گفتم.نمی دانی گاهی چه خنده ها و سر و صداها که ساعت يک و دو شب بر سر شمردن،

    تحويل گرفتن و پس دادن آنها بلند نمی شود.خودمان هم به اين وضع بلند بلند می خنديم.گاهی خنده ها تلخ و تاسف بار می شود.عبدالله اين جور مواقع

    با صدای بلند می گويد: ای خدا! دنيای ما چقدر کوچک شده است.

    ديدن زندانی هايی که مامور اموال اتاق ها هستند هرشب تا ديروقت يک اتفاق عادی است، بچه هايی که قاشق و چنگال به دست از اين اتاق به آن

    اتاق می روند، تا قاشق و چنگال های شان را جور کنند، اتفاق هر روز و هر شب بند است.با اينکه روی اين وسايل شماره اتاق ها نوشته شده، باز

    آتی ايران می گويد

    هم در زمان آشپزی و شستن ظروف همه چيز قاطی می شود.دقيق ترين مسوول اموال فيض الله عرب سرخی از اتاق هفت است که روزگاری

    معاون وزارت بازرگانی دولت اصلاحات بوده …آنقدر در اين موضوع سمج و منظم است که تا وسيله ی مفقود شده را پيدا نکند، نمی خوابد.

    يکی-دو ماهی هست که جمال عاملی از جوانان خوب جنوب شهری به اتاق ما آمده است.آدم جالبی است و شطرنج را خيلی خوب بازی می کند.در

    حقيقت قهرمان کل بند است. راستی گياهخوار هم هست.از يک خانواده پر جمعيت آمده است و از اوضاع و احوال فکری خانواده اش که صحبت

    می کند انگار همه جامعه ايران را مقابل چشمانت تشريح می کند، بخشی ازخانواده اش طرفدار جمهوری اسلامی اند،بخشی هم جنبش سبزی، يک

    سوم هم بی تفاوت. به جزييات ذهنی شان که اشاره می کند، بيشتر جلب توجه می کند: پدرم روحانی است، اما اعتقادی به حکومت دينی ندارد.يکی از برادرهايم جانباز جنگ عراق و ايران است، يکی هم بسيجی و خودم هم چپ مارکسيست.

    به گفته خودش روزی که ماموران برای دستگيری اش به خانه شان آمده بودند، ابتدا فکر کردند که آدرس را اشتباه آمده اند،چون روی يک ديوار

    عکس بزرگی از حسن نصرالله، رهبر حزب الله لبنان و همين طور عکس آيت الله خامنه ای، رهبر ايران نصب شده بود.

    جمال می گويد: عکس احمدی نژاد هم قبلا روی ديوار نصب بود اما آن برادرم که بسيجی است وقتی او در سال ٨٨ در مراسم تحليف مراسم

    رياست جمهوری دست آقای خامنه ای را نبوسيد، عکس اش را تکه پاره کرد.

    به خوبی به ياد دارد که روز نهم دی ماه ٨٨ در زندان انفرادی سپاه بود.همان روزی که حاميان حکومت در برابر تظاهرات معترضان در روز

    عاشورا ی سال ٨٨ به خيابان آمده بودند تا معترضان را محکوم کنند. می گويد در بند دو- الف ماموران برای تخريب روحيه زندانی ها مراسم

    تظاهرات طرفداران حکومت را مستقيم و با صدای بلند از پشت بلندگو در زندان پخش می کردند.

    جمال با ديدن برنامه های تلويزيون به خودش گفته بود: اين تبليغات نشان می دهد که در روز عاشورا مردم زيادی در حمايت از جنبش سبز، به

    خيابان آمده بودند که حالا اينها اين همه خشمگين اند. نشانه های خشم را از تبليغات و شعارهايی که می دادند،احساس می کرد.با خودش گفته

    بود:اينها ديگر چه کسانی هستند که عليه ما شعار مرگ سر می دهند، بعدها فهميد که سه خواهرش از جمله کسانی بودند که در آن تظاهرات

    حضور داشتند و عليه او و ديگر معترضان شعار داده بودند، آنها شعار مرگ بر برادرشان را سر داده بودند.

    داستان زندگی اش را که می شنوم هم خنده بر لبم می نشيند و هم افسوس و تعجب به سراغم می آيد که بر سر اين ممکلت چه آمده است.جمال به

    يکسال حبس محکوم شده و اسفندماه امسال آزاد می شود..يعنی دو-سه ماه ديگر.

    يک نفر ديگر هم هست که سرنوشت تلخ و ناراحت کننده ای دارد. پارسا ٣۵ سال دارد،هفت و نيم سال را تا آخرين روزهای حکومت صدام حسين

    در زندان ابوغريب بوده است وقبل از آن هم دو و نيم سال با اعضای سازمان مجاهدين خلق در کمپ اشرف بوده و چون خيلی زود تبديل به مخالفان

    سازمان مجاهدين شده بود، مقامات اين سازمان او را تحويل دولت صدام حسين داده بودند و آنها هم او را به زندان ابوغريب می اندازند.در زندان بود

    تا اينکه هفت سال و نيم بعد آمريکايی ها وارد شدند و او هم آزاد شد. حالا پس از هشت سال به اتهام رفتن به عراق و زندگی در کمپ اشرف

    توسط جهموری اسلامی ايران در زندان اوين به سر می برد، هنوز حکمی برايش صادر نشده است.

    وقت نداشته که ازدواج کند، همه اش در »: مسعود پدرام از او می پرسد که ازدواج کرده است يا نه؟و وحيد لعلی پور با خنده ای جواب می دهد

    «. زندان بوده است، از اين زندان به آن زندان

    ديروز يک نفر را آورده اند که خودش می گويد وابسته به جريان انحرافی است و من چقدر تعجب می کنم که چطور همان عنوانی را به خودش

    می دهد که متهم کنندگانش به او و جريان وابسته به او داده اند.از اين ناراحت است که اگر سه روز ديرتر می گرفتندش، الان استاندار سيستان و

    بلوچستان بود. راست و دروغش با خودش.

    نکته جالب گفت و گوی کوتاهی است که در حياط بند با فريدون صيدی راد يکی از هم اتاقی های ما داشت.از فريدون می پرسد:شما از فتنه سبز

    « فتنه سبز نه! من از جنبش سبز هستم »: هستيد؟ فريدون جواب داده بود

    «. من از جريان انحرافی هستم »: و بعد خودش گفته بود

    اهل خوزستان است و آن طور که خودش می گويد ١۵ نفر هستند که با هم بازداشت شده اند و پس از دو هفته از دو-الف سپاه به بند ٣۵٠ آورده

    شده اند.

    خدا،آخر و عاقبت اين ممکلت را به خير کند.به قول سعيد متين پور بايد خودمان را برای پذيرايی از جنبش انحرافی! آماده کنيم.حتما تا قبل از

    انتخابات تعدادی ديگر از آنها را به اينجا می آورند.روزگار و چرخش چرخ گردون بزرگترين آموزگار است.اين جمله را در داستانهای دوران

    دبستان می خوانديم و درکش برايمان سخت بود.حالا به چشم خودم دارم تبلورش را می بينم.اينها که تا ديروز به ما خس و خاشاک می گفتند و لاف

    پيروزی می زدند و سرمست از قدرت، ما را به زندان می انداختند.حالا خودشان با ما در يک زندان و حتی يک بند هستند.تا فردا چه پيش آيد و چه

    کسان ديگری به اين زندان آورده شوند؟

    ژيلای عزيز،

    اين روزها هوا سرد است و کمتر از اتاق بيرون می روم.باران و برف که می بارد هر يک از زندانی ها با حسرت از پنجره به بيرون نگاه می

    کنند و ياد خاطره های دوردست خود در هوای برف و بارانی می افتند.

    يکی می گويد:کيف می دهد الان در شمال باشی، آن يکی می گويد که رانندگی در اين هوا می چسبد و نفر سوم آرزوی اسکی و ليزخوردن توی

    برف را دارد.

    و ژيلا، من ياد روزهای برفی می افتم که با هر برفی از تو می خواستم برويم بيرون و زير برف قدم بزنيم، بويژه وقت هايی که برف يخ زده و

    زير پای آدم قروچ قروچ می کند ، اما تو بيشتر وقت ها می گفتی سردم است و… نمی آمدی و من آنقدر اصرار می کردم که گاهی بالاخره

    راضی می شدی…هرچند بيشتر وقت ها موفق نمی شدم و تنهايی می رفتم زير برف..

    ژيلا، هنوز هم همانقدر سرمايی هستی؟هنوز هم برف که می آيد علاوه بر شوفاژهايی که در خانه روشن است، بخاری برقی کوچک ات را هم

    روشن می کنی و نزديکش می نشينی و کتاب می خوانی؟ و می گويی چه کيفی دارد بيرون برف ببارد و آدم خودش را به بخاری برقی بچسباند؟

    يادت هست من مسخره ات می کردم که آدم بايد خيلی بی ذوق باشد که وقتی چنين برف زيبايی می بارد توی خانه کز کند…و تو می گفتی که بی

    ذوق هستم ديگه بهمن..چی کار کنم؟

    هر بار هم که در روزهای برفی موفق می شدم تو را بيرون ببرم، با دوز و کلک تو را زير درخت هايی می بردم که روی شاخ هايش يک عالمه

    برف نشسته بود.کلک هم اين بود که می گفتم :ژيلا ببين چقدر برف روی اين درخت نشسته و بعد دستت را می گرفتم و به طرف درخت می کشيدم

    و می گفتم بيا زير درخت تا خوب برفها و شاخه های سفيد شده اش را ببينی و بعد ناگهان با پا محکم به درخت می کوبيدم، برف ها روی سرت

    آوار می شد و تو مثل آدم برفی سفيد سفيد می شدی و تو هر بار با همين کلک دوباره فريب می خوردی.

    محمد حسين خوربک تازه از مرخصی بازگشته است، فرزندش تازه متولد شده، اسم دخترشان را دينا گذاشته اند.بچه ها از او در باره معنای نام

    فرزندش می پرسند و او می گويد:آنطور که همسر محترم ما از لابلای دايره المعارف پيدا کرده، دينا يعنی وجدان آگاه و بيدار.

    حسين جوان خيلی خوب ، با روحيه و با نشاطی است، از آنهايی است که وقتی می بينی اش از خودت خجالت می کشی که مبادا کم بياوری.چند

    روز پيش از زايمان همسرش چند بازجوی وزارت اطلاعات از او خواستند درخواست عفو بنويسد تا آزادش کنند، اما پاسخش نه بود.بازجوها به او

    «. تو احساس نداری.مگر نمی دانی همسرت به زودی زايمان می کند و بهتر است تو در کنارش باشی »: گفته بودند

    جواب داده بود اگر قرار است برای خوشحالی همسرم و به خاطر اينکه شب تولد فرزندم کنارش باشم عفو بنويسم اما هميشه از اين کار خودم

    پشيمان باشم، ترجيح می دهم نه تنها روز تولد فرزندم بلکه تا لحظه تمام شدن حکم ام در زندان بمانم.اينطوری اگر روزی فرزندم پرسيد که زمان

    تولدش کجا بودم، با افتخار خواهم گفت برای اينکه تو آينده بهتر و آزادی داشته باشی در زندان بودم.

    همين الان که دارم اين نامه را برايت می نويسم ٢٧ نفر را آورده اند که جرمشان عضويت در القاعده است.بچه های کردستان ايران اند و همه شان

    هم جوان اند.مسن ترين شان به زحمت بالای ٣۵ سال سن دارد.برخی از آنها دو سال است که بين زندانهای سنندج و زنجان در رفت و آمدند.کارگر،

    دستفروش، شاگرد نانوا و خياط.با سواد ابتدايی و چند نفری هم دبيرستان را پشت سر گذاشته اند.

    آدم می ماند اين مملکت به کجا می خواهد برود؟ فقط در يک کردستان چهار-پنج گروه مسلح با تفکرات و گرايش های متضاد فعال اند.از اين

    معجون چه در خواهد آمد، نمی دانم؟حالا موضوع فشارهای غرب و تهديدات خارجی را هم به آن اضافه کن، به علاوه ی بيکاری، تورم، ناکارآمدی

    و فساد روز افزون حکومت و ناتوانی اش در حل مسائل و مشکلات روزمره مردم.در اين دو سال نزديک به ۵٠ نفر از اعضای القاعده را در

    اينجا ديده ام.

    خبرهايی که از بيرون می رسد، هم ناراحت کننده است و هم اميدوار کننده.حقيقتش را بخواهی گاهی من می ترسم، برای تو، خودم، ايران و

    مردمانش.از اين دولت کمتر دور انديشی و تفکر ديده ايم و همين است که بيشتر نگرانم می کند.

    خيلی شب ها خوابهای بد و ترسناک می بينم.ديگران هم همينطورند.بيشتر خواب ها حول و حوش جنگ، درگيری، و اعدام است.از همه بدتر اين

    است که اغلب خوابهايمان تکراری است.تعدادی از زندانی ها می گويند مدتهاست که خوابهايشان را به ياد نمی آورند و برخی ديگر هم ترجيح می

    دهند در باره اش با کسی حرف نزنند.عده ای اگر خوابی می بينند، خوابی است که همه رويدادهايش در محيط زندان می گذرد، حتی دوستان و

    آشنايان خود را نيز در محيط زندان می بينند.

    احساس می کنم دربرابرمان چشم انداز بی انتهايی وجود دارد، چشم اندازی که مبهم و گاه تيره و تار است، انگار کشور نيز به يک زندان بزرگ

    تبديل شده است.در تمام اين سالها و حتی پيش از آنکه ما چشم به اين جهان باز کنيم، تلاش همه مبارزان اين بود که برای مردم ايران خوشبختی

    بياورند.روزی که يک ايرانی اگر خواست به ميدان اصلی شهر برود و با تمام توان عليه دولت فرياد بزند و کسی به او کاری نداشته باشد.اگر دلش

    خواست فرياد بزند:ای خدا!ما چه دولت نالايق و فاسدی داريم.اين آزادی همه آرزوی ما بود.

    حالا پس از اين همه سال انگار در همان نقطه اول ايستاده ايم.کشور چند پاره و از آن بدتر دل های چند تکه شده و آرزوهای دست نيافتنی. چند

    روز پيش با جواد مظفر صحبت می کردم، خاطره ای از مهندس سحابی برايم تعريف کرد.خاطره گفت و گويی که مهندس سحابی، اين پير سياست

    و مبارز ايران به او گفته بود :ما پنجاه سال است که تمرين شکست می کنيم.

    راستش را بخواهی بر خلاف گذشته خيلی بدبين شده ام، يادت هست هميشه به من می گفتی تو بيش از حد خوش بين هستی.حالا تا حدی بدبين شده

    ام.ما تازه داريم ياد می گيريم.کم کم و آهسته.اما آن بيرون اتفاقات خيلی سريع تر از ما در حال رقم خوردن است.

    می دانی، ما برای هيچ چيز خودمان را آماده نکرده بوديم.انگار آن عقب ماندگی تاريخی ايران باز هم گريبانگيرمان شده است.در تمام اين سالها بايد

    بيش تر ياد می گرفتيم، بيشتر خودمان را برای روبرو شدن با حوادث آماده می کرديم، بايد بيشتر می خوانديم، بايد اتاق فکرهای قوی می داشتيم، بايد

    سازمان و برنامه ريزی می داشتيم…اما نمی شود افسوس گذشته را خورد.

    گاهی با خودم فکر می کنم، همچنانکه در جريان کودتای ٢٨ مرداد ماه، آمريکايی ها و انگليسی ها تمام روياهای ما را بر باد دادند، اين بار هم

    ممکن است با يک بدشانسی تاريخی روبرو شويم.در تمام سالهای گذشته ما کم اقبال بوده ايم و بسيار بدشانس.اين ناقوس جنگ اگر واقعا نواخته شود،

    به ضرر جنبش سبز است و همه ما نگرانيم.وقتی می گويم ما يعنی اغلب ما زندانيان سياسی.

    گاهی يک اتفاق در زندگی يک آدم بيشتر از آنچه فکر کند سرنوشت ساز و تعيين کننده است.همين نوع اتفاق ها که خارج از توان و اراده ماست،

    می تواند مسير ملتی را دگرگون کند.خوب که به تاريخ معاصر ايران نگاه کنيم از اين حوادث سرنوشت ساز تاريخی در اطرافمان زياد می بينيم.اگر

    بخواهم با بدبينی بيشتری قضاوت کنم، گاهی احساس می کنم بدشانسی تاريخی ملت ايران هم به گونه ای هست که چندان چشم انداز روشنی را در

    برابرم نگذارد.نمی دانم شايد زيادی بدبين شده ام، شايد هم خرافاتی ..اينها فکرهايی هست که زياد در ذهنم می گذرد .نمی خواهم به تو دروغ بگويم،

    می خواهم رو راست به تو بگويم گاهی وقت ها خيلی مايوس می شوم.

    اما نه، نگران نباش! چيزهای اميدوار کننده ی زيادی هم هنوز هست. بعد از اين همه فشار و سرکوب که جنبش سبز در دوسال و نيم گذشته پشت

    سر گذاشته است، هنوز هم صداهای پرتوان اعتراض شنيده می شود، هنوز زندانی ها استوارند و از درون زندان پيام مقاومت می فرستند و اين من

    را اميدوار می کند و من ترجيح می دهم همچنان اميدوار باشم.

    عزيزم، يادت نرود که در هرپيچ تاريخی، حوادثی نهفته است که هرگز فکرش را نمی کنی، حوادثی که حتی باهوش ترين و حسابگرترين آدم ها را

    هم متعجب خواهد کرد و چرا اين بار اين اتفاق سربلندی و آزادی ايران نباشد.بيا همچنان اميدوار باشيم.

    مواظب خودت باش

    بيست و چهارم دی ماه ١٣٩٠

    بند ٣۵٠ اوين

    اتاق ٩

     

    >>Twitter

    >>

     click

    >>

     click